تبليغاتX
يک برده‌ی آزاد

می‌خواهم در زمين لخت و سپيد اين كاغذ

برجی بنا كنم از حرف‌هايم


به بامش بروم

و هنگامی كه آسمان دلتنگی ِ جمعه را غروب می‌كند

كابوس‌های اين شب‌ها را با سيگاری دود كنم


و بعد از همان بالا

با چتر ِ سوراخ ِ رؤيايم

بپرم  روی كاپوت تاكسی‌هایی

كه دارند سر كرايه‌شان با خيابان‌های بی‌رهگذر چانه می‌زنند


بعد بروم زير باران

تا انتهای درد گريه كنم

شايد كمی آرام شوم


من رفتم

اما...


لعنت به سستی اين روح بی‌قرار 


چند قطره باران كه بر دل متروكم باريد

احساسم را آب برد

و اشكهايم در كوچه پس كوچه‌های خواب‌آلود ِ شب گم شد


به دنبالش دويدم

چراغ قرمز شد

پليس ِ جبر آمد

دستبندهای زنگ‌زده‌اش را به دست‌های نحيفم گره زد

مرا در سلول روزمرگی‌هايم انداخت

صورتكی با لبخندی به پهنای همين جاده‌های عريض و خيس ِ غربت بر صورتم چسباند

و من به تمام هم‌سلولی‌هايم لبخند می‌زدم


و حال اين‌‌جا همه مرا سرخوش می‌خوانند

و من به عوض گريه‌هايی كه پشت صورتك پنهان شده‌اند

هر شب شلوارم را خيس می‌كنم

و صبح‌ها از زندان بان كتك می‌خورم



پ.ن:
پيشكش به هنگامه كه اين نوشته‌ی بالا ديشب نفهميدم كه چگونه شد از عشق‌بازی افكارم با اين پستش متولد شد. شايد زياد به‌هم نزديك نبودند اما اين نوشته را می‌خواستم در كامنتهايش بگذارم ولی همان هنگام كه اين كودك نحس پا به دنيا گذاشت ،خواندم كه خبر فوت عزيزی را برايش آوردند. خواستم اين نوزاد نحس شاعرانه‌هايم را پيش از آن كه نحسيش گريبان همه‌ی شب‌هايم را بگيرد ، بگذارم سر خيابان تا شايد كسی ببرد او را. شايد اين پست سر همان خيابان باشد



ويژه: و اين تك بيت هم برای مريم ، ياغی كوچولويی كه تولدش آغاز ياغی‌گری‌های گنده بود...

و امروز سالگرد همان روز است انگار...


تو را چنان كه رَوَد غصه زين شب تاريك

بـه لحن خوب رفـاقـت بـگويـمـت تبـريـك


+ نوشته شده در شنبه 1388/08/30ساعت 18:22 توسط احسان |


سكانس اول:
ساعت برای سه شدن ، ثانيه‌ها را می‌بلعد و من لازانيای دست پخت مادر را. حتما اگر عجله نداشتم ناهارمان در بهترين حالت چيزی بود در حد خورشت كرفس كه بايد آن را با تمأنينه و لذت نوش جان می‌كردم.
بالاخره بشقاب خالی را پيش روی خود می‌بينم و همين طور كه نوشابه را قرقره می‌كنم تا غذا پايين برود ، شلواری به پاهايم می‌كشم و از در بيرون می‌زنم. حتما الان رفيقم دارد فضای سبز زير پاهايش را آبياری می‌كند و به من فحش می‌دهد. آويزان يك تاكسی می‌شوم تا مرا به محل قرار برساند. برای كرايه هم چند اسكناس خيس از عجالت دستانم روی داشبوردش می‌ريزم و به بيرون می‌دوم. می‌روم تا به او بپيوندم و با هم برويم. اما پيدايش نيست و آفتاب هم به سختی شلاقش را بر فرق سرم می‌كوبد. موبايل را از جيبم در آورده و نگاهی به ساعت می‌كنم كه 8:25 را نشان می‌دهد. برای لحظه‌ای فكر می‌كنم كه دارد تاريخ را به رخم می‌كشد اما به زودی در ميابم كه زمان گوشيم گيج و منگ است و خواب مانده و شايد زيادی بيدار مانده و شايد هم مرده. نمی‌دانم.
از 119 كه می‌پرسم مرا ياد آور می‌شود كه هنوز تا سه و پانزده دقيقه –ساعت قرارمان- چند دقيقه‌ای كه بيش از ده تا می‌نمايد باقيست. چند تازيانه‌ی ديگر كه از آفتاب كه می‌خورم رفيقم می‌آيد. پيراهن سبزی پوشيده كه بوی آسودگی خاطر می‌دهد. راه می‌افتيم به سوی "موزه‌ی هنرهای معاصر". رفيقم می‌گويد "نمايشگاه دوسالانه‌ی پوستر" است و ارزش ديدن دارد.

سكانس دوم:
رسيده‌ايم روبه‌روی موزه و رفيقم مرا در انتظار فرد ديگری می‌كارد. خوشبختانه پيش از اين كه جوانه بزنم و درختی از خشم بشوم ، مشترك مورد نظر كه دختركيست ريز اندام می‌آيد تا بالاخره وارد شويم و تابلوهای نمايشگاه از ديدارمان مستفيض شوند.
گالری‌های مختلف موزه را با قدم‌هايمان متر می‌كنيم و پوسترها را يكی پس از ديگری با چشم‌هايمان ورق می‌زنيم. كارهای خوبی بينشان هست. می‌توانم چندتاييشان را برای لذت بردن انتخاب كنم كه البته باز هم بايد اعتراف تلخی كرد كه ايرانی‌هايش چنگی به دل نمی‌زد و چنگالی به فكر فرو نمی‌برد.
ايده‌ی پيشنهادی جشنواره هم انسان و محيط زيست است كه بخشی از نمايشگاه كه ابتدايش را چمن مصنوعی انداخته‌اند مختص به نمايش آن‌هاست كه آن‌ها هم آثار خوبيست اگر از تكرار رها شوند.
بالاخره اين بازديد هنری ما هم هنگامی كه پاهايم خستگی را بغض كرده‌اند به پايان می‌رسد. می‌رويم روی يكی از صندلی‌های پارك لاله می‌نشينيم و نارنگی می‌خوريم. پاهايم خستگی را گريه می‌كنند.
كم كم هوا خيال انجماد استخوان‌هايم به سرش می‌زند كه دل رفيق به حال من كه يك تی‌شرت نازك به تن دارم می‌سوزد و راه برگشت را در پيش می‌گيريم.
خودم را در يكی از واگن‌های يكی از ترن‌های مترو كه قرار است برق آن قطع و در ميانه‌ی راه وقت ما را بكشد می‌چپانم. حيف كه اين نوشته سياسی نيست وگرنه...

سكانس سوم:
كف خانه بسان قاليچه‌ای پهن شده‌ام و زير چشمی خانواده را می‌نگرم كه دل‌هايشان را به آخرين نوازش سريالی بی‌مزه خوش كرده‌اند. يكی دو هفته پيش يك بار خواستم بگذارم دل مرا هم بنوازد كه از تبعاتش دل‌دردی بود بس كشنده.
ولو می‌شوم روی تخت خود و به اتفاقات بی‌مزه‌ی امروز فكر می‌كنم و به اين می‌انديشم كه اگر كمی خوشبينی به آن تزريق كنم شايد چندان هم روز بدی نبوده است در قياس با روزهایی كه در خلأ شب می‌كنم.
بلند می‌شوم تا آن را در وبلاگ درب و داغون خود بنويسم.

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/08/25ساعت 23:5 توسط احسان |

چقدر اين وقت سال را دوست دارم. اين هوای گرفته و عطر ِ خيس ِ خيابان‌ها را. چقدر از اين كه می‌توانم ساعت‌ها در خيابان به دور از آفتاب فضول تابستان قدم بزنم لذت می‌برم. هنوز آن قدر سرد نشده كه خيالت يخ بزند. هنوز سرمايش آن قدر سوز ندارد كه وقتی در اتاقم با يك تی‌شرت نازك روی اين صندلی نشسته‌ام و اين آهنگ را گوش می‌دهم نتوانم پنجره را باز كنم تا اين باد خنك به سرم بخورد و افكارم را بر اين صفحه‌ی سفيد جاری سازد.
به يك باره اين باد تند می‌شود و از كله‌ام رباعی‌ها جاری می‌سازد بر تن كاغذ كه چون هميشه ناقصند و قافيه‌هايش با لب و لوچه‌های آويزان از انتهای مصرع‌هايم فرار می‌كنند. انگار اين‌ها فقط برای ننوشتنند... اصلا ولش كن اين قافيه بازی‌های دست و پا گير كهنه را. بگذار بروم زير نم نم اين باران تا احساسام خيس بخورد و در حالی كه كاپشن تازه‌ای كه از آخرين طلوع تابستان قرض گرفته‌ام تا قلبم را گرم نگاه دارد پوشيده‌ام به ياد عاشقانه‌هایم بيفتم و شعری تازه‌تر بنويسم كه:

آن هنگام كه آسفالت اين خيابان

شكستن بغض‌های آسمان را دستمال كاغذی می‌شود

من با دوچرخه‌ام

درخت رؤيا را طواف كرده

و دعا می‌كنم

كلاغ داستان‌های عاشقانه‌ام

به خانه‌اش

بر بلندترين شاخه‌ی اين درخت مقدس برسد


اصلا همه‌ی اين واژه بازی‌ها را بی‌خيال. بگذار كمی از دلتنگی‌های گذشته را از آتش فشان چشم‌هايم به بيرون بريزم.
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/19ساعت 17:34 توسط احسان |

و روزگار چه سخت پاك كنش را بر روزهای خوشمان می‌كشد...

اين را در پاسخ دخترك كه از حال و روز اين روزهايم می‌پرسيد گفتم.

باز جوابش را تكراری دادم.

و او باز اخم‌هايش را در هم كرد.


ولش كن اصلا"

غلط كردم.

با من قهر نكن.


باشد ديگر از روز‌های تكراريم نمی‌گويم.

ديگر حرف‌های نا اميدانه نمی‌زنم.

ديگر دردهايم را در كلمات خلاصه نمی‌كنم.

ديگر خستگی‌هايم از روزمرگي را آن قدر غليظ خميازه نمی‌كشم.

اصلا می‌روم همه‌ی اين روزهای تكراری را پشت همان درخت آن ور خيابان می‌شاشم.

و بعد برايت از عشق حرف می‌زنم.


اصلا بگذار برايت يك داستان بامزه تعريف كنم تا اخم‌هايت باز شود.

امروز صبح محمد پسر ديوانه‌ی محل آمد و به من و برادرم گفت كه با او همراه شويم.

رفتيم به خيابان.

بعد او رفت از ساختمان نيمه كاره‌ی آن بغل آجر آورد و آن ها را بی‌رحمانه به سوی كلاغ‌های نشسته بر شاخه‌ی درخت پرتاب كرد.

خزان كلاغ‌ها بود.

فرو می‌ريختند از بالای درخت يكی پس از ديگری.

و می‌مردند.

و محمد از ته دل قهقه می‌زد.

من دلم به حال كلاغ‌ها سوخت.

يكی از آجرها را برداشتم.

و محكم به سر محمد كوبيدم.

به زمين افتاد.

و مرد.

من و برادرم قهقهه زديم.

از ته دل...

 

خوشت آمد؟

 

حال بگذار يك داستان ديگر برايت بگويم.

ديروز...

 

نه !

كجا می‌روی؟

من هنوز حرف‌هايم تمام نشده.

تازه می‌خواستم كمی از قرقره‌ی حرف‌های تكراری فرار كنم.

می‌خواستم چند تا داستان بامزه‌ی ديگر برايت تعريف كنم.

 

هنوز از آن گربه‌ای كه ديروز در باغچه‌ی خانه زنده به گور كردم برايت نگفته‌ام.

نمی‌دانی چه كمدی دوست داشتنی‌ای بود.

 

تازه می‌خواستم برايت از عشق بگويم.

از عشق قبليم پيش از تو.

از عشق پاكم به آن زن فاحشه كه...

 

+دخترك رفت.

 

يعنی خوشش نيامد؟

بی‌خيال!

داشتم می‌گفتم...

كه مدتی‌ست روزگار عجيب پاك‌ كنش را بر روزهای خوشمان می‌كشد...



پ.ن: آهنگ هم در اينجا

+ نوشته شده در جمعه 1388/08/15ساعت 0:43 توسط احسان |