و روزگار چه سخت پاك كنش را بر روزهای خوشمان میكشد...
اين را در پاسخ دخترك كه از حال و روز اين روزهايم میپرسيد گفتم.
باز جوابش را تكراری دادم.
و او باز اخمهايش را در هم كرد.
ولش كن اصلا"
غلط كردم.
با من قهر نكن.
باشد ديگر از روزهای تكراريم نمیگويم.
ديگر حرفهای نا اميدانه نمیزنم.
ديگر دردهايم را در كلمات خلاصه نمیكنم.
ديگر خستگیهايم از روزمرگي را آن قدر غليظ خميازه نمیكشم.
اصلا میروم همهی اين روزهای تكراری را پشت همان درخت آن ور خيابان میشاشم.
و بعد برايت از عشق حرف میزنم.
اصلا بگذار برايت يك داستان بامزه تعريف كنم تا اخمهايت باز شود.
امروز صبح محمد پسر ديوانهی محل آمد و به من و برادرم گفت كه با او همراه شويم.
رفتيم به خيابان.
بعد او رفت از ساختمان نيمه كارهی آن بغل آجر آورد و آن ها را بیرحمانه به سوی كلاغهای نشسته بر شاخهی درخت پرتاب كرد.
خزان كلاغها بود.
فرو میريختند از بالای درخت يكی پس از ديگری.
و میمردند.
و محمد از ته دل قهقه میزد.
من دلم به حال كلاغها سوخت.
يكی از آجرها را برداشتم.
و محكم به سر محمد كوبيدم.
به زمين افتاد.
و مرد.
من و برادرم قهقهه زديم.
از ته دل...
خوشت آمد؟
حال بگذار يك داستان ديگر برايت بگويم.
ديروز...
نه !
كجا میروی؟
من هنوز حرفهايم تمام نشده.
تازه میخواستم كمی از قرقرهی حرفهای تكراری فرار كنم.
میخواستم چند تا داستان بامزهی ديگر برايت تعريف كنم.
هنوز از آن گربهای كه ديروز در باغچهی خانه زنده به گور كردم برايت نگفتهام.
نمیدانی چه كمدی دوست داشتنیای بود.
تازه میخواستم برايت از عشق بگويم.
از عشق قبليم پيش از تو.
از عشق پاكم به آن زن فاحشه كه...
+دخترك رفت.
يعنی خوشش نيامد؟
بیخيال!
داشتم میگفتم...
كه مدتیست روزگار عجيب پاك كنش را بر روزهای خوشمان میكشد...
پ.ن: آهنگ هم در اينجا
لبخندی زده و انتهايش را گره میزنم به انتهای اين شب كه آخرين شب است.
آخـرين شب اسـت كـه بـا اين كــفشهـای كـهنه به خـانـه بـاز مـیگردم.
ساعت كه دوازده را تمام كند زمان كفشی نو برايم خواهد خريد.
كــاش بـتـوانـم جــادهی امـسـال را بـا آن تـا انـتـها بـدوم.

پ.ن: امشب هر چه كلمات را در ذهنم هم میزنم حل نمیشوند پس حرفی بيشتر برای گفتن نمیماند...

پرگار را به شعاع حماقت باز میكنم
و كمانی بر چهرهام در آينه میزنم
آخر يك بار
كه عمود منصف قلبم را كشيدم
يك نفر با لبخندی بر لب به من گفت
كه عاشقم شده
حالا پسرك در آينه لبخند میزند
به هوای اين كه شايد كسی
گونيايی در دست گرفته باشد
اما آينه اخمهايش را در هم میكند
و میشكند
لبخند پسرك هزار تكه میشود
مادر حيران و پريشان میپرسد
لبهايت چرا خون میآيد احسان؟

صبح با روشن شدن به يكبارهي چراغ اتاقم از خواب ميپرم. مانند يك فنر كه تمام شب به تخت بسته شده بودم و حالا رهايم كردهاند. تازه به جاهای خوب رؤيايي كه در خواب ميديدم رسيده بودم كه...
عصباني ميشوم. از اتاق بيرون ميآيم و ميبينم كه پدر لامپهای خانه را با لامپهاي كممصرف عوض كرده و حالا در اتاق نشيمن ايستاده رو به روي يك جعبه كه پر از سوييچهاي مختلف است و هي آنها را بالا پايين كرده و هر بار برق قسمتي از خانه قطع ميشود. ميپرسم كه چهكار ميكند. ميگويد از وقتي اين لامپهاي جديد را وصل كرده بخشي از برق خانه قطع شده و هر چه اينها را بالا پايين ميكند فايدهاي ندارد. مدام با اين سيمها و سوييچها بازي ميكند و من احساس ميكنم كه يك بازيگر هاليوودي هستم كه مورد هجوم فلاش عكساسان قرار گرفته.
+ چشمهايم را ميبندم و كورمال كورمال خود را به دستشويي ميرسانم تا آبي به صورت بزنم و شكمي سبك كنم كه در تاريكي اين دستشويي كار سادهاي هم به نظر نميآيد. همانطور كه بر دو پاي خود نشستهام سعي ميكنم كه يادم بيايد شلنگ دستشويي كدام طرف است كه به يكباره همه جا روشن ميشود و من از ترس تعادل خود را از دست داده و....
+ يك دست لباس تميز به تن ميكنم تا بروم صبحانه بخورم. دستم را به روي چشمهايم ميگذارم و به سرعت خود را به آشپزخانه ميرسانم تا از هجوم اين نور مزاحم به داخل مردمكهاي چشمهايم جلوگيري كنم. چراغ آشپزخانه را هم خاموش ميكنم تا بتوانم با خيال راحت اين وعدهي غذايي مهم را نوش جان كنم. چايساز را آب كرده و روشنش مي كنم كه خوشبختانه روشن ميشود. به پدر تذكر مي دهم كه دقيقهاي به سوييچ مربوط به آشپزخانه كاري نداشته باشد. لبخندي ميزنم و مينشينم بر صندلي و روزنامهي ديروز را باز كرده و شروع به خواندن بخش حوادثش ميكنم كه طبق معمول خبرهايست از زن و شوهرهايي كه براي بوي جوراب شوهر يا رنگ موی زن ميخواهند از هم طلاق بگيرند. يك دفعه بوي سوخته حس ميكنم. احتمالا" باز تازه عروس طبقهي پايين يادش رفته كه غذا را وقتي آماده ميشود بايد از روي گاز برداشت. زير لب فحشي نثارش ميكنم و به خواندن ادامه ميدهم. خبري نوشته از پسر جواني كه به رانندگان آبميوهي مسموم(!) ميداده و ماشين را سرقت ميكرده. بوي سوخته شديدتر شده. زياد بوي برنج نميدهد.روزنامه را از جلوي صورتم كنار ميزنم. دود از چايساز بلند شده و بايد به فكر خواندن فاتحهاش باشم. خدا ميداند تا حالا چند بار سوييچ را بالا و پايين كرده است...
+ الان حوالی ظهر است و همچنان پدر كه امروز عجيب خستگي ناپذير نشان ميدهد تلاش در رفع مشكل مربوطه دارد. از وسايل برقي خانه تنها يك چراغ مطالعه در اتاق خواب برادرم سالم مانده...
+ دوباره هوا تاريك تاريك است. چند دقيقه اي از هشت كم است و پدري اميدوارانه به كارش ادامه ميدهد. ديگر اشكهايم خيال سرازير شدن در سر ميپرورانند پس بر ميخيزم و ميروم خانهي حميد همسايهمان در طبقهي بالا.ميشينم پشت كامپيوترش و شروع ميكنم به گشت زدن در دنياي مجازي. چند آهنگ جديد دانلود ميكنم اما هر بار كه ميخواهم به آنها گوش بسپارم هنوز به سي ثانيه نرسيده از صداي درب و داغون خوانندهاش حالم به مرز همخوردگي ميرسد و آن را ميبندم. در آخر به آهنگي قابل تحمل ميرسم. آهنگ زيباييست. از آن لايتهاييست كه ميخواهي مايوات را بپوشي و در آن شيرجه بزني و بروي به عمقش و غرق شوي در نتهايش. كم كم تلاش مي كنم كه تمام خستگي امروز را در ثانيههاي اين آهنگ جا بگذارم كه به يك باره همه جا تاريك ميشود. انگار برق تمام منطقه قطع شده. از پنجره به بيرون نگاه ميكنم. پدر را مي بينم كه از تير سيماني برق منطقه بالا رفته با انبر دستي در دست...
+ حميد وقتي پدر را ميبيند به خشم ميآيد و مرا به بيرون مياندازد و ميگويد از همين امروز ميرود به دنبال خانهاي جديد تا از دست ما و ديوانهبازيهايمان راحت شود. ديگر كارم از عصبانيت گذشته. پس لبخندي مي زنم و ميآيم بيرون كه پدر را مي بينم كه سراسيمه دارد باز مي گردد تا همسايهها نفهمند كه خرابكاري امروز مربوط به اوست !!!
لبخندي تخويلش مي دهم و از آپارتمان خارج ميشودم. از تير بالا ميروم و رشتهاي كلفت و لخت از سيمهاي برق را در دستانم ميگيرم و...
خلاص.
آخرين تصويري كه مي بينم اينست كه به يكباره همه جا روشن ميشود و آخرين صدا فرياد پيروزمندانهي پدر است كه ميگويد: آخيششش... بالاخره درست شد!

پ.ن: چه كنيم كه تب متفاوت نوشتن ما را گرفت...
شانه ميكشد
بر سرهاي بيموي لحظههايمزنداني در اين دخمهي محقر
كه مدتهاستعفونت در ديوارهايش رخنه كرده
رو به آينهي شكستهی روزهايمگيسوان پريشان انزوايم را
پريشان تر ميكنمطنين قهقهههای مستانهی يك زن
در را كه باز میكنم
در ميزنند...
از جلوي آينه كنار ميآيم
ميروم تا در را باز كنمهمان سپور هميشگي لحظههايم ، فراموشيست
كه ماهيانهاش رابهر كابوسهايي كه هر بار
از خاطرم ميبرد ميخواهدخسته ميشوم نا اميد
در كيسهي زبالهاي ميگذارم
ميدهم تا ببردپشت انبوهي ديگر
از خاطرات از ياد رفتهي جهانياندفن كند...
